تبليغاتX
قطار 81

و گهگاهی

میشه با ستاره های چشم تو مغرب نو مشرق نو برپا کرد..

پ.ن:قضیه این پست قبل رو ما نفهمیدیم کسی هم توضیح نداد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 16:22 توسط حاجی |

نامه ای به «من» و شما پرچمداران سکوت

بسمه تعالی

با سلام خدمت همه ی دوستان و «همه»

با توجه به کامنت های تهدید آمیز و به دور از ادب دوست عزیز و همراه جدانشدنی ما ذکر نکات زیر ضروری است:

1) علت عدم پاسخ شخص بنده به کامنت های شما چیز دیگری است که در انتها شاید به آن پی ببرید.

2)فرمودید که دعوا و مباحثه بین من و شما را من شروع کردم. این دیگر به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. چرا که چندین و چند بار خدمت شما و سایرین عرض کردم که این وبلاگ در بدو پیدایش دارای قوانینی بوده و هست، که از بین آنها ذکر نام شخص صاحب نظر، مورد بحث ماست. بارها هم خود شما و هم سایر نویسندگان وبلاگ شاهد تذکرات بنده به شما هم بودند چنان که همین چند وقت پیش حتی به شما زمان چند روزه ای هم داده شد تا با نام خود نظر بدهید و حتی عرض کردیم که حضور همراه با هویت شما توسط همه ی اعضای این وبلاگ مورد استقبال قرار خواهد گرفت. ولی خب شما نخواستید که این موضوع را درک کنید.

3) در مورد آقای فرهود آذر سینا فرمودید که بسیار هم جالب بود چرا که در این وبلاگ به هیچ وجه از این داستان صحبتی نشد، که این جای بسی تاسف دارد ولی دوست من بدون تعارف نه پیشرفت های کوچک، ایران را از این قعر به صدر می برد و نه اشتباه عضو کوچکی از آن - که اینجانب به شخصه به واسطه ی یکی از دوستان ایشان پیگیر پرونده ی قضایی وی هستم - باعث فرو رفتن بیشتر ما در این منجلاب می شود.

4) در چند کامنت اخیر تان از محیط دانشجویی صحبت به میان آوردید. گمان نمی کنم بیان عباراتی چون « نشونت می دم» و یا الفاظ چاله میدانی چون «چاک دهن» نشانی از دانش و یا دانشجویی داشته باشد. یا دانشجو نبودید و یا با مفهوم محیط دانشجویی غریبه اید. اگر به کامنت های اینجانب و مدیر وبلاگ اعتراض داشتید راه حلش کاربرد واژگان « دوست دختر های خوشکلتون » هم باز نشانی از محیط دانشجویی ندارد. کامنت های ما کاملاً در محیط دانشجویی قابل بحث بوده و هستند. بماند.

5) وجود غلط های املایی زیادی که از میان آنها وقیه به جای وقیح و اسکپت به جای اکسپت نشان از عصبیت بیش از اندازه ی شما دارد که نه تنها جالب نیست بلکه برای سلامتی تان هم مضر است و امکان سرطان، زخم معده و حداقل ریزش مو را چند برابر می کند. پس به خودتان رحم کنید.

6) تا جایی که فحوای این کامنت ها مرا نشانه بگیرد حرفی نیست. شما به کارتان ادامه بدهید. روزی متوجه غلط بودن کارتان خواهید شد. من از جایی که نتوانستم نظر دادن با نام خودتان را به شما بیاموزم انتظار فهمیدن این موضوع که کارتان اشتباه است را اصلاً از شما ندارم. شما مشغول باشید. ولی اگر این کامنت های توهین آمیز موجب آزار و اذیت هم قطاران شود سکوت نمی کنم. چونان که هرگز هم نکردم. تاسف خوردن شما برای یکی از دوستان بنده برای ثبت نکردن نظر شما نشان این مدعی است. در غیر این صورت زحمت نوشتن این پست را هم به خودم نمی دادم.

7) بر خلاف انتظار تمامی نویسندگان این وبلاگ می توانند از برکات کامنت های شیرین و آموزنده ی شما بهره مند شوند و از جایی که اکثر این نویسندگان خانم ها هستند وجود الفاظ گوهربار شما به دور از شان اجتماعی است. دانشجویی پیشکشتان.

8) بر فرض این که شما را با کس دیگری اشتباه هم گرفته باشیم، تاکید بیش از اندازه ی شما بر انکار این موضوع و مزین ساختن جملات به الفاظ وزین و زیبایتان تنها باعث خراب تر شدن شخصیت آن انسان بی گناه می شود.
 
9) از قدیم گفته اند دروغگو دشمن خداست. نگویید.

10)معمولاً اسم هر انسان زیباترین کلمه ای است که پدر و مادر او برای خواندن وی انتخاب می کنند. لذا نه تنها ذکر نام شما در وبلاگ نشان بی شخصیتی شما نیست بلکه نشان از شخصیت والای شما هم دارد. ای کاش ما را محروم نمی کردید!

11) به شما پیشنهادی می کنم. اگر می خواهید در کامنتی هر توهینی بکنید بفرمایید. میل شماست. ولی هیچ گاه کسی را تهدید نکنید که برادرانه به شما می گویم از جایی که این جرم اینترنتی نه تنها به شوخی گرفته نمی شود بلکه در فهرست جرایم کیفری از آن یاد شده است، و جزئی لاینفک از موارد مجازات های کیفری است. متاسفانه شوخی بردار نیست از جایی که تمام این موارد در بایگانی بلاگفا ثبت و ضبط شده است و به موقع آن از آن استفاده می شود. نکنید این کار را. دلسوزانه از شما خواستم.

12) راستش را بخواهید علیرغم میل باطنی کار به جایی کشیده شد که هیچ کس نمی خواست. ولی حالا که بازی وارد این مرحله از خودش شده است بگذارید چیزی را به شما بگویم. من از شما انتظار این را ندارم که دست از کارهای قبلی خود بردارید، و یا این که با نام خود کامنت بگذارید. دیگر برای این چیزها اندازه ای پیر شده ام که حوصله ی کل کل و کشمکش را نداشته باشم. پس اجازه بدهید نحسی مورد سیزدهم نمایان شود.

13) متاسفانه سیستم بلاگفا عموماً آی پی بازدیدکنندگان را در اختیار مدیران وبلاگ ها قرار نمی دهد. اگر چنین بود نیازی به نرم افزار و هزار دنگ و فنگ دیگر نبود تا آی پی شما دوست من در اختیار من قرار بگیرد. خوشبختانه پرسنل بلاگفا قول در اختیار دادن آرشیو کامنت های رد و بدل شده بین ماها رو به آی اس پی های مورد استفاده ی شما بدن. البته خیلی از کارهاش انجام شده. یه سری مکاتبات داشته که کردم اینها رو. هرچند واقعاً وظیفه ی مدیر وبلاگ بوده که سکوت کرده در مورد داستان ما. که واقعاً نمی دونم چرا. حالا حرف دارم در مورد این موضوع. متاسفانه دوست من آی اس پی های شما چاره ای جز مسدود کردن آی پی شما نخواهند داشت. من سعی خودم رو کردم که کار به اینجا نکشه. این جوری یه پرونده ی abuse complaint تشکیل می شه که متاسفانه کلی از وقتم رو می گیره. ولی فکر می کنم در مورد ما چاره ای جز کشیدن پای پرووایدر ها به وسط نبوده دیگه... چند تا از کامنت های شما توسط دوستان نویسنده پاک شده، که علیرغم این که باز هم در بایگانی وبلاگ مادر وجود داره از دوستان خواهش می کنم کسی از این به بعد کامنت ها رو پاک نکنه. این جوری شاید اگر حقی باشه به حق دار برسه. خوشبختانه تا به اینجا همه چیز تحت کنترل بوده. مشخصات الکترونیک شما در اومده. تمام پرووایدر هایی که از چند وقت پیش از اون با این وبلاگ در تماس بودید موجود هستن این جوری که به من گفتن. این از وبسایت dnsstuff هم به راحتی قابل استخراج بود.

امیدوارم که این داستان ختم به خیر بشه. راستش رو بخواهید ترجیح می دهم همین الان اینها را کنسل کنم. ولی متاسفانه از طرفی به باخت من برداشت می شود، هر چند در این همه گرفتاری که دارم زمان بسیاری را برد می کنم. ولی خب فعلاً که همین است...


و اما صحبتی با تمام کسانی که در این مدت سکوت اختیار کردند و سر انگشتان را بیشتر در حمایت از این حقیر رنجور نکردند. به ویژه صحبت اصلی من با مدیریت خاموش وبلاگ قطار 81 است که در واقع کارهایی که من برای این پرونده می کنم در اصل مسئولیت ایشان است نه من. متاسفانه آنچه شیرین است این است که ایشان کوچکترین اظهار نظری در مورد این موضوع نکرده اند که بسیار جای تعجب دارد. همچنین از تمام دوستان محافظه کارم که ترجیح دادند به این «دوستشان» توهین ها و تهدید ها روا داده شود سپاسگزارم. باز هم از ایشان انتظار حمایت ندارم. تمام کارهای لازم را به تنهایی خواهم کرد. اما دیگر در این وبلاگ نخواهم نوشت. باشد که «من» ها بخندند و بگویند که باختم. من برای هیثیت 81 هر چه لازم بود کردم. بعد از داستان این پرونده دیگر نیستم. دوست ندارم پرچمدار سکوت ایشان باشم. تمام.

با سپاس از همه و «من» که باعث شد افق جدیدی دیده شود

دوستدار همه ی شما چه آشنا و چه غریبه

امضا: نیما و یا هر لقبی که به او روا دیده شد

{کامنت آزاد است مگر در صورت سوء استفاده}

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 10:13 توسط نیما قویدل مهر |

بر می گردیییییم !!! (با لهجه مهران مدیری خوانده شود!!)

سلام!
بعد از مدت ها، هم قطار گم شدمون، مانی رو دیدم ، و کلی یاد قدیما کردیم . جاتون بسیار خالی!

دیگه شمارش معکوس برای ایران اومدن شروع شده و اگه خدا بخواد به زودی میام و خیلی دوست دارم که ببینمتون و برای عروسی دعوتتون کنم :)

می بینمتون به زودی !
شاد باشید..
ف ه ی م ه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 3:17 توسط فهیمه یزدان پناه |

نیمه شرافتمندانه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.
ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نمایندگان سنا و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت! همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد!
و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک.»
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

گفتم: نه
گفت: تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟
گفتم: نه

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
گفتم: آره...نه...نمی دونم.

ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم: نه
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!


پ.ن : من وقتی به آخر داستان رسیدم کاملا" جا خوردم !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 16:7 توسط الهام غلامی |

نشد که بشه

حذف

حل نیاز

سایت گروهی

بلاگ خوان

نظر

بازدید

همقطاران

خیر

خیر

بلی

وحشتناک!

مطلب

1000+

حاجی

خیر

خیر

خیلی کم

زیاد

مطلب

300+

شایسته رضاخو

خیر

یه نموره

نه!

نه!

همیشه

2263

مهسا امیدی

خیر

؟

خیلی کم

زیاد

مطلب

777

الهام غلامی

خیر

خیر

بلی

بلی

همیشه

1000

نیما قویدل مهر

خیر

خیر

گاهی

بلی

هیچ!

200-300

امین مهدی پور

..

..

..

..

..

..

وحید پورعباسی

خیر

خیر

بلی

بلی

هیچ!

20

عاطفه سادات اجاقی

خیر

یه نموره

خیر

خیلی کم

مطلب

300+

نسیم زارع

..

..

..

..

..

..

سارا صالح جلالی

..

..

..

..

..

..

مهسا صفاری

..

..

..

..

..

..

امیر زمستانی

..

..

..

..

..

..

محمد حسین حداد

..

..

..

..

        ..

..

بهناز مددی

خیر

یه نموره

بلی

بلی

مطلب

500+

فهیمه یزدان پناه

خیر

یه نموره

بلی

اخیرا خیر!

2بار

4!

امیرحسین باروقی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 21:58 توسط مدیر بلاگ |